تبلیغات
best web irani
:: iphone

www.bestmahdi.mihanblog.com

  SmileySmileySmileySmileySmileySmileySmileySmileySmileySmileySmileySmiley

www.bestmahdi.mihanblog.com

:: نوع مطلب : عکس های با کیفیت... ,

:: نوشته شده توسط : MAHDI 2007 ™ در چهارشنبه 16 آبان 1386 و ساعت 09:11 ق.ظ

:: ویرایش شده در چهارشنبه 16 آبان 1386 و ساعت 09:11 ق.ظ

لینك ثابت   نظرات ( )

::
www.bestmahdi.mihanblog.com
:: نوع مطلب : عمومی ,

:: نوشته شده توسط : MAHDI 2007 ™ در چهارشنبه 16 آبان 1386 و ساعت 09:11 ق.ظ

:: ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت   نظرات ( )

::
www.bestmahdi.mihanblog.com
:: نوع مطلب : عمومی ,

:: نوشته شده توسط : MAHDI 2007 ™ در چهارشنبه 16 آبان 1386 و ساعت 09:11 ق.ظ

:: ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت   نظرات ( )

:: نگاه متفاوت مولانا به جهان
محمد حیدرنژاد « خلاصه مقاله » نگاه مولوی به جهان هستی چگونه است و مولانای فقیه از چه رو به عارف شوریده دل تبدیل شد؟ این پرسشی است كه این مقال، پاسخ آن را در برخورد مولانای فقیه با شمس شیدای حضرت حق جستجو می كند و فرض را بر این می گذارد كه "عشق" در نظر شمس تبریزی، محور هستی و آفرینش قلمداد می شد و این اصل، عاملی شد تا جهان هستی دراندیشه ی مولانا هم بر پایه ی "عشق" استوار شود.

تجزیه و تحلیل عناصر عشق و این كه عشق از نظر مولانا چه تعریفی دارد، نگاه هستی شناسانه ی او را تشكیل می دهد. مولوی در تمام آثارش با این جهان بینی به روابـط پدیده هـای پیرامون نـگریسته و از دستاورد ایـن بینش به «وحـدت وجـود» می رسد. اساساً مكانیسم عشق در اندیشه ی مولوی همان مكانیسمی را دارد كه شمس برای وصول به حق ـ بدان تمسك جسته است. با این تمایز كه مولوی در سطحی بالاتر توانسته است تئوری های «عشق محور» شمس را به طور عملی محقق سازد. این عشق كه جغرافیای نگرش مولانا را از فقاهت به عرفان تغییر داد، در تناسبی از نسبت ها تحلیل می شود و پس از آن به وحدت وجود می رسد. در بینش مولوی، هر پدیده ای كه در این جهان بوجود آمده، گوهری را از سوی حضرت حق به ارمغان آورده است اما در نسبت های وجودی متفاوت. شمس در سیر آفاقی و انفسی خود، مفاهیم ذاتی روح ها را دریافت و كیفیت جاری شدن روح حضرت حق در پدیده ها را به مولوی منتقل كرد. این تفاوت نسبت وجودی، از بهره ای كه یك سنگ از گوهر وجود كسب كرده تا نسبت بهره ای كه گل از ذات هستی اخذ كرده و نسبتی كه یك آهو و در مرتبه ی بالاتر، یك انسان از گوهر هستی بدست می آورد، جلوه گری دارد، تا بی نهایت ادامه می یابد و در پایان به وحدت وجود منتهی می شود. «عشق»، «موسیقی» و «سماع» ابزار سیر اندیشه ی شمس و مولوی و دیگر اشراقیونیست كه آنان را در گذار از مسیر كثرت به وحـدت، یاری داده و بر مكانیسم برداشت های متداول علمـی، خط بطلان می كشد. بنابراین بحث بر این مبنا است كه نگاه هر دو به هستی از عشق منشأ می گیرد و به عشق ختم می شود و از این زاویه، سیر تكاملی جهان بیرون و درون انسان تفسیر و معنا می یابد. این مقال سخنی دیگر نیز دارد: تابوی علم، طی قرون، پیوسته بی رقیب بوده و قرن های متمادی توانسته است اسطوره ی شكست ناپذیری خود را همچنان حفظ كند. از اینرو كمتر كسی به خود این اجازه را می دهد كه در برابر قوانین به ظاهر خلل ناپذیر و متقن علم قد علم كند و آن را به مبارزه طلبد. اما مولانا یكی از نادر كسانی بود كه توانست با جسارت تمام تابوی علم را بشكند و آن را از اریكه ی حكومت مطلق به زیر كشد و در این مسیر از هیچ انگ و تهمتی مبنی بر ضد علم بودن عرفان نهراسید. امروز پس از هشت قرن، متفكران جهان با این پرسش اساسی روبرو شده اند: به راستی راه به زانو درآوردن این اسطوره ی خدا نما چیست و از اینرو برای دستیابی به یك پاسخ جامع و جدید، اندیشه ی مولانا را به عنوان مشعلی فرا راه خود قرار داده اند. بر اساس همین دیدگاه متفاوت مولانا از هستی است كه امروزه انسان های سرگشته این چنین، مجذوب تفكرش شده اند. به جرأت می توان گفت: مولانا قوی ترین فردی است كه توانسته با تمام قدرت مقابل اسطوره ی خداگونگی علم بپاخیزد و علمای تجربی را به مبارزه طلبد. وی با غروری كه از علوم حاصل می شود به شدت می جنگد و حتی در بسیاری موارد با علمی كه به شكل مرموز جای خدا را در زمین می گیرد می ستیزد. مولانا چون به اهمیت اسطوره سازی علم واقف است، در اولین داستان مثنوی، گمراهی و غرور عالمان ظاهری را مورد انتقاد قرار می دهد و در داستان پادشاه و كنیزك می گوید: آنان به جای آن كه خدا را در سنت ها و قوانین علمی دخیل بدانند، دانش خویش را حلقه ی گمشده ی مصائب و مشكلات دانسته اند. در این مقاله سیر دگرگونی اندیشه ی مولانا در مواجهه با شمس تبریزی كه منجر به خلق اثر عرفانی او شد، به طور مختصر بررسی شده، قانون هستی در دانش مولانا از زاویه جهان بینی اش مورد تحلیل قرار گرفته است. «مقدمه» مولانا در جهان امروز بیش از هر زمان دیگر، مورد استقبال متفكران و اندیـشمندان و جوینـدگـان عشق های ناب قـرار گـرفته است. براستی این اسـتقبال بی نظیر از چه رو است؟ چرا از میان این همه شاعران و نویسندگان و عارفان عاشق، مولانا از چنین استقبال گسترده ای برخوردار شده است؟ این در حالی است كه آثار بسیاری از این متفكران و عرفا از جهت قالب و فرم و نیز رعایت ظرافت های ادبی بسیار دقیق تر از مولانا است. در آثار مولانا موارد بسیار زیادی از «قالب شكنی» ها و «سنت گریزی» های متداول ادبی و زبانی موجود است كه بی شك از ارزش ادبی آثار او می كاهد و البته این مقاله مجال آن ندارد كه با ارائه ی شواهدی در آثار مولانا به این سنت شكنی ها بپردازد. آیا براستی جز این است كه انسان ماشین زده ی امروز در تاریكی های آز و نیاز و در مسابقه و رقابت بی سرانجام «داشتن» ها و «تملك» ها هویّت خود را آنچنان گم كرده است كه حتی با وجود این همه شمع كه در مسیر كوره راه ها قرار گرفته است، هنوز نمی تواند در این آشفته بازار حقیقت خود را بیابد؟ آیـا جز ایـن اسـت كـه انـسان سـرگـشته ی امـروز دیگـر از تجــربه ی‌ "عشق های رنگی" خسته شده است و در جستجوی عشقی ناب و پاك می گردد كه از چشمه ساران زلال عرفان بجوشد؟ بی شك این گونه است . اگر چه مولانای آن روز همه ی راه های بسته را برروی انسان امروز می گشاید و افق های وسیع و گسترده ی درون آدمی را به او می نمایاند اما اندیشه ی مولانا، یك ویژگی برتر دارد و همین ویژگی باعث شده است تا مشتاقان اندیشه ی او از سراسر جهان بر سر مزار ش گرد آیند و از روح بزرگ این عارف عاشق مدد بگیرند. نگاه متفاوت مولانا به جهان ویژگی مولانا در نگاه متفاوت او به هستی است. مولانا جهان را جز تجلی حضرت حق نمی داند. او یك وحدت وجودی كامل و در عین حال بسیار جدی است. آب كه از آسمان مـی بارد، باد كه در صحراهـای بـی كران مـی وزد، رعد كه می غرد و نوید باران می دهد، حتی زلزله كه می لرزد و آدمی را به كام مرگ می كشد، همه و همه پژواك عشق خداوند در زمین هستند و از همین رو است كه مولانا نه تنها هیچ گونه دویی در هستی نمی بیند، بلكه همه ی انسان ها را نیز به وحدت و رسیدن به نقطه ی "یكی شدن" دعوت می كند. در جایی سخن از یاری می گوید كه به درِ خانه ی محبوب آمد و در زد: محبوب از او پرسید: چه كسی بر در ایستاده است؟ عاشق پاسخ داد: من! محبوب گفت: من كسی را با مشخصات شما نمی شناسم. محبوب به ناچار از آن خانه دور شد و سالی را در هجران معشوقش سوخت و پس از گذشت یك سال، باری دیگر بر در خانه ی محبوب آمد و این بار با رعایت كاملِ ادب در خانه ی محبوب را زد. معشوق از او پرسید: چه كسی بر در ایستاده است؟ عاشق گفت: بر در، تو ایستاده ای! معشوق با شنیدن این سخن به عاشق اجازه ی ورود به خانه را داد. در حقیقت مولانا معتقد است ما هنگامی می توانیم در كنار معشوق حقیقی منزل كنیم كه به اوج تواضع روح برسیم و خود را نبینیم و در كنار محبوب از خود یاد نكنیم. حلقه زد بـر در بـصد تـرس و ادب تـا بنجـهد بـی ادب لفظـی ز لب بانگ زد یارش كه بر در كیست آن گفت بر در هم تویی ای دلستان گفت اكنون چون منی ای من در آ نیست گنجایـی دو من را در سـرا و نیز مولانا با ذكر یك داستان ساده ی دیگر نگاه وحدت وجودی خود را شرح می دهد: استاد شیشه گر شاگرد احولی داشت كه همه چیز را دو تا می دید، روزی استاد از شاگرد خود می خواهد تا آن شیشه را از كارگاه شیشه گری نزد او بیاورد، شاگرد چون به درون كارگاه می رود به دلیل چشمان لوچی كه دارد از استاد می پرسد: در این جا دو شیـشه وجود دارد، من كـدام یـك را بیـاورم؟ استـاد با اطمینان تمام می گوید: آن جا یك شیشه بیشتر نیست، همان را بیاور. شاگرد احول پس از پافشاری زیاد به استاد می گوید من نمی دانم كدام یك از این دو شیشه را بیاورم. استاد سرانجام می گوید: اكنون یكی از شیشه ها را بشكن و دیگری را بیاور. شاگرد فرمان استاد را اطاعت می كند، اما با تعجب تمام می بیند با شكستن یك شیشه، دیگری نیز شكسته می شود. گفـت استــــاد احولــی را كـانـــدرآ رو بـرون آر از وثـاق آن شیـشه را گفت احـول ز آن دو شیشه مـن كدام پـیش تو آرم بكــن شـــرح تمـام گفت استـاد آن دو شیـشه نیـست رو احـولی بگـذار و افـزون بیـن مـشو گفـت ای استــــا مـرا طـعنـه مــزن گفت استـا آن دو یـك را در شكـن شیـشه یـك بـود و بچشمش دو نمود چون شكست او شیشه را دیگر نبود چون یكی بشكست هر دو شد ز چشم مـرد احول گـردد از میلان و خشم بازیگوشی عرفانی همـه ی محققـان و پژوهنـدگـانـی كه در مورد زندگـی و اندیـشه ی مولانـا می اندیشند، جزییات برخورد مولانا با ملك داد تبریزی ( شمس تبریزی) را به دقت می دانند و نیز همه می دانند كه مولانا تا پیش از این ملاقات یك فقیه و خطیب باوقار بوده است كه به موسیقی و رقص، وقعی نمی نهاده است. اما نكته ای كه در این جا ذهن بسیاری از محققان و متفكران را به خود مشغول می كند، این است كه براستی چه اتفاقی می تواند چنین متفكر و متكلم با وقاری را به شوریده ی سر گشته ای بدل كند كه حتی در بازار شهر كوچكشان، همه ی احترام و ارزش های گذشته ی اجداد و خاندان خود را در یك لحظه به دست فراموشی بسپارد و ناگهان به رقص و چرخ زدن در میان بازار مشغول شود؟ البته در این نكته شك نیست كه نخستین عامل در ایجاد چنین ملاقات عجیبـی، قدرت و حكمت بـی انـتهای حضرت حق بوده است و بـی شك، چنین ملاقات های نادری از روی تصادف رخ نمی دهد و همان قدرت والایی كه بر افتادن یك برگ از درخت، نظارت می كند، یقینا بر انجام چنین ملاقات مهمّی نظارت تام دارد، اما از بعد روحی و روانی، این پرسش برای ما مطرح است كه براستی در این ملاقات چه اتفاقی افتاده است كه این فقیه را چنین آشفته كرده است؟ البته در این نكته شكی نیست كه هر انسانی را با تاریخ زندگی گذشته اش باید مورد بررسی قرار داد. از اینرو تاریخ زندگی مولانا تا پیش از برخورد با شمس تبریزی (شمس پرنده) حكایت از زمین پاك و آماده ای دارد كه فقط منتظر ریختن بذر مناسبی است تا عشق و حكمت را با سرعت در خود بپروراند و عارفی چون مولانا از آن بروید. شمس تبریزی توانست با تغییر خمیر بی شكل روح مولانا، آنهم به بهترین وجه ممكن، عشق را به او بیاموزاند و چون مولانا نگاه عاشقانه را از او آموخت، به خوبی توانست مشعل عشق را جانشین شمع عقل كند، از این رو توانست آن همه اثر از خود خلق كند. به عبارت دیگر مولانا به نوعی بازیگوشی و قمار عارفانه، تن داد. اساساً این مكانیسم عقل است كه آدمی را از هر نوع بازیگوشی بر حذر می دارد و او را از بی نهایت احتمالات دست و پا گیر می ترساند ولی دل آدمی او را به سوی بازی زیبایی با حضرت حق می كشاند كه نهایت آن چیزی جز بدنامی جهان و جاودانی نهان نیست. مولانا با همه ی دشواری ها و تهدیدهایی كه در مقابلش قرار داشت راه دل را برگزید و چنین شد كه توانست صداهای روحانی حقیقی را از جهان پنهان بشنود. بـس حكیــمان گفتـه انـد ایـن لحنـها از دوار چــرخ بــگرفــتیم مـــا نـالـــة سـرنـــا و تـهــدیــد دهــــل چیزكـی مانـد بـدان ناقــور كل بانگ گردش های چرخست این كه خلق می سرایندش به طنبور و به حلق مـؤمــنان گـــویند كــآثــــار بهـشت نـغـــز گــردانید هــر آواز زشـت ما همـه اجــــــزای آدم بـــوده ایـــم در بهشت این لحنها بشنوده ایـم گــر چـه بـر ما ریخـت آب و گل شكـی یــادمان آید از آن ها چیزكــی حاصل بازیگوشی عرفانی بدین ترتیب مولانا بر آن شد تا جهان را به گونه ای كاملاً متفاوت از دریچه ی نگاه انسان های هم عصرش ببیند؛ جهانی زنده، گویا، عاشق و در عین حال جهانی پیوسته در حال رقص: جملـة ذرات عالــــم در جــهان با تو مـی گویند روزان و شبـان ما سمیعیم و بصیریـم و خوشیـم با شمـا نامحرمـان ما خامشیـم چون شما سوی جمادی می روید محرم جان جمادان چون شوید از جمــادی عالـــم جانــها رویـد غلغل اجــزای عالــم بـشنوید فــاش تــسبیح جــمادات آیـدت وسـوسـة تأویـل ها نـربایدت و اساساً مكانیسم ملكـوت آسمـان ها ـ آن گونه كه عیسی مسیح می گوید ـ به گونه ای است كه برای ورود به آن باید كودك باشی. زیرا فقط پاكی كودكانه است كه می تواند عمق آن صداهای زیبا را درك كند. مولانا چون كودكان، موجودی پاك و بی حرص و آز شد و همه ی تعلقات و قید و بندهای روح را رها كرد تا توانست به چنان تقارن روحی عمیقی با حضرت حق برسد كه حتی در یك بیت جای خود و خدا را تغییر دهد. این تقارن روحی آن چنان قوی و شدید بوده است كه به جرأت می توان گفت: كمتر شاعری در این بعد روحی به پای مولانا رسیده است كه در یك بیت این چنین با خداوند سخن گفته باشد و از او پاسخ شنیده باشد. با اندكـی دقت در این دو بیت مـی توان به تقارن عمیق و نزدیك مولانا و خداوند پی برد: نان پاره زمن بستان جان پاره نخواهد شد آوارة عشـق مــا آواره نـخواهـد شـد و نیز در جایی دیگر می فرماید: سیر نمی شوم زتو نیست جز این گناه من سیر مشو ز رحمتم ای دو جهان پناه من و این چیزی جز شنیدن پژواك دوست نیست كه مولانا را بر آن می دارد تا این چنین گفت و گوی نزدیك و صمیمی با او داشته باشد. و نیز در جای دیگر می گوید: من از برای مصلحت در حبس دنیا مانده ام من از كجا حبس از كجا مال كه را دزدیده ام و یا در جایی دیگر با سرودن اشعاری حضرت حق را بسیار عینی و ملموس توصیف می كند، به گونه ای كه خواننده مـی پندارد او براستـی موجودی را در مقابل خود می دیده است: تلخـی نـكند شیــریــن ذقنـم خالــی نـكند از مـی دهنـم عـریان كنــدم هـر صبحدمـی گـوید كه "بیا من جـامه كنم" در خـانه جـهد مهلت نـدهــد او بس نكند پس من چه كنم از ساغــر او گیـج است ســرم از دیــدن او جـان است تنـم تنگ است بر او هـر هفت فلك چـون می رود او در پیرهنم؟ از شیــرة او مـن شیــر دلـــم در عربده اش شیرین سخنم می گفت كه: تو در چنگ منـی مـن ساختمـت چونت نزنـم یا مثلاً آن جا كه از گفت و گوی گل های یك باغ با یكدیگر سخن می گوید، آن چنان عینـی و ملموس است كه خواننده آن پـدیـده ها را زنده می پندارد و گفت و گوهای آن ها را حس می كند. باز بـنفشه رسید جانب سوسـن دو تـا باز گـل لــعل پـوش مـی بــدراند قبــا باز رسیدند شـاد زان سوی عالـم چو باد مست و خـرامان و خوش سبز قبـایــان ما سرو علمدار رفت سوخت خزان را به تفت وز سـر كُه رخ نمـود لالـه ی شیریـن لقــا سنبلـه با یاسمیـن گفت: سـلامّ علیـك گفت: علیـك سـلام در چمـن آی ای فــتا یافــته معـروفیـی هـر طرفـی صوفیـی دست زنان چون چنار رقص كنان چون صبا غنچه چو مستوریان كرده رخ خود نهان باد كـشد چادرش كــی سـره رو بـر گشـاد یار دیـریـن كوی ما آب دریـن جوی ما زینــت نـیلوفـــری تـشنه و زردی چـــرا . . . نـرگس در ماجرا چشمك زد سبـزه را سبزه سخن فهم كرد گفت: كه فرمان تو را گفت قـرنفل به بید: مـن زتو دارم امـید گفت: عـزبخانـه ام خلـوت تـست الصّــلا عمق نگاه مولانا نسبت به پدیده های طبیعی و آیات خداوندی تا حدی است كه در حقیقت او همه ی پدیده هایـی را كه ما مجبور و گنگ مـُی شناسیم، آگاه و عاشق می شناسد و معتقد است: خداوند با نجواهایی كه در گوش آن ها خوانده، آن ها را آگاه و هوشیار ساخته است و هر یك از این پدیده ها، نوع آگاهی خود را از خداوند آموخته، به نحوی كه جز به آن چه كه آموخته است، نمی تواند عمل كند. مولانا اگر چه دلایل علمی عملكرد پدیده ها را می شناسد، اما او اساساً علم را، جیـره خـوار حضرت حق و عـشقِ حاكم بر جهان می داند و در این گـونـه دیدن پدیده های جهان، هیچ گونه ترسی به خود راه نمی دهد. زیرا او برخلاف متفكران امروز، بت ساختن علم را كار عبثی می داند. در حقیقت مولانا جزو نادر كسانی است كه طلسم جادوی علم او را از پای درنیاورده است. در جایی می گوید: بر عـدم ها كـان ندارد چشم و گـوش چون فسون خواند همی آید به جوش از فــــسون او عــــدم هــا زود زود خـوش معلق مـی زند سـوی وجـود بـاز بـر مـوجـود افسونـی چـو خـواند زو دو اسبــه در عــدم موجود رانـد گفت در گـوش گل و خندانـش كـرد گفت با سنـگ و عقیـق كانـش كـرد گفت با جـسم آیتـی تا جـان شـد او گفت با خـورشید تـا رخـشان شـد او باز در گـوشـش دمـد نـكتة مخــوف در رخ خـورشید افــتد صد كــسوف تا به گـوش ابر آن گــویا چـه خوانـد كو چو مشك از دیدة خود اشـك راند تا به گوش خاك حق چه خوانده است كو مراقب گشت وخاموش مانده است فرار از غرور علمی شاید به جرأت بتوان گفت مولانا قوی ترین كسی است كه توانسته است با تمام قدرت در مقابل اسطوره ی خداگونگی علم بپاخیزد و علمای ظاهری و تجربی را به مبارزه طلبد. اما در این جا نكته ی ظریفی وجود دارد و آن این كه مولانا نه تنها تلاشی برای خدشه دار كردن فعالیت های عقل و خرد نكرد، بلكه با شدت تمام از دستاوردهای بزرگ دانش دفاع كرد. مولانا در دفتر دوم مثنوی حكایتی را ذكر می كند كه بخوبی بیانگر اهمیتی است كه ایشان به علم می دادند. او می فرماید: فرد دانایی گفت كه درختی در هندوستان می روید كه اگر كسی از میوه ی آن درخت بخورد، نه هرگز پیری در او اثر می كند و نه هرگز خواهد مرد.! اتفاقاً پادشاهی این سخن عجیب را می شنود و عاشق خوردن میوه ی این درخت می شود و قاصدی دانا و اهل ادب را از میان درباریان خود بر می گزیند و او را برای یافتن درخت مذكور به هندوستان می فرستد. قاصد بیچاره مدت زیـادی را در هندوستان در جستجوی چنین درخت عجیبـی می گذراند اما جز تمسخر و تعجب اهالی آن سرزمین، چیزی برای اوحاصل نمی شود. سرانجام قاصد ادیب و دانا از یافتن چنین درختی نا امید می شود و تصمیم می گیرد به سرزمین خود بازگردد. اتفاقاً او در هندوستان توصیف مرد بسیار دانایی را می شنود و تصمیم می گیرد این موضوع را با او درمیان بگذارد. از این رو با حالـی گریان و نالان به سوی آن دانشمند می رود و ماجرای مأموریت پادشاه را با او در میان می نهد و شرح جستجوی سالیان دراز خود را برای یافتن آن درخت، به مرد عالم می گوید. پاسخی كه او به قاصد پادشاه می دهد، در حقیقت دیدگاه مولانا است راجع به علم: شـیخ خنـدید و بگفتـش ای سلیـم این درخت علم بـاشد در علیـم بس بلند و بس شگرف و بس بسیط آب حیوانــی ز دریـــای محـیط تـو بصورت رفـــتة گــم گــــشتة ز آن نمی یابـی كه معنی هشتة گـه درختـش نـام شـد گـاه آفـتاب گاه بحرش نام شد گاهی سحاب آن یكـی كـش صد هزار آثار خاست كـمترین آثـــار او عمر بقـاست گـر چـه فـردست او اثــر دارد هـزار آن یكـی را نام شاید بی شمار بدین ترتیب مولانا برخوردار شدن از میوه ی درخت علم را دست یابی به جاودانگی می داند. و نیز در جای دیگـر جهـل را زندان حضرت حق و علـم را ایـوان او مـی دانـد و می فرماید: بار دیگـر ما به قصــه آمدیــــم ما از این قصه برون خود كی شدیم گر به جهل آییم آن زندان اوست گــر به علـم آییـم آن ایـوان اوست ور بخواب آییم مستان و ییم ور ببیــــداری بدستـان و ییــم البته ذكر همه ی مواردی كه مولانا از علم تقدیر كرده است در این جا مقدور نیـست. اما نـكته ی بسیار ظریـف ایـن اسـت كه مولانـا بـا غـروری كه از علـوم حاصل می شود بشدت می جنگد و حتی در بسیاری موارد با علمی كه به شكل مرموز جای خدا را در زمین می گیرد می ستیزد! مولانا چون به اهمیت اسطوره سازی علم واقف است در اولین داستان مثنوی، گمراهی و غرور عالمان ظاهری را مورد انتقاد قرار می دهد. وی در داستان پادشاه و كنیزك می فرماید كـه آنان بجای آن كه خدا را در سنت ها و قوانین علمی دخیل بدانند، دانش خود را محور همه ی مشكلات گرفته اند. هنـگامـی كــه پادشـاه طبیبـان را بـرای درمـان كـنیز مـورد علاقـه و بیمـار خود گرد می آورد، آنان در پاسخ به پادشاه می گویند: جمله گفتندش كه جان بازی كنیم فــهم گـرد آریم و انبازی كنیـم هـر یكـی از مـا مسیــح عالمیـست هر الم را در كف ما مرهمیست گــر خـــدا خواهد نـگفتند از بطـر پس خدا بنمودشان عجز بشر ادعای «مسیح عالم» برای بهبود بیماران جامعه، ادعایی است كه دانشمندان امروز ما به مراتب بیش از دانشمندان روزگار گذشته از آن دم می زنند و از همین رو است كه چاقوی كند علم ـ اگر چه به ظاهر بسیار تیز و برّان است ـ اما چون تكیه گاه الهی خود را از دست می دهد، به بن بست هولناكی دچار می شود كه درمانش به آسانی ممكن نخواهد بود و آن زمانی است كه همه ی قوانین ثابت و شناخته شده ی علمی پاسخی معكوس می دهند: هـر چ كــردنـدد از عـلاج و از دوا گـشت رنــج افــزون و حــاجت نـاروا آن كنیزك از مرض چون موی شد چشم شه از اشك خون چون جوی شد از قضـا سر كـنگـبین صفـرا نمـود روغــن بـــادام خشكــی مـی فــزود از هلیلـه قـبض شـد اطـلاق رفـت آب آتــش را مـدد شـد همچو نفـت مولانا اگر چه با یك جمله ی زیبا رابطه ی میان علم و خداوند را تشریح می كند، اما عمل به همان یك جمله ـ كه شرط سالم ماندن دستاورد های علمی است ـ كار بسیار دشواری است. گر خدا خواهد نگفتند از بطر پس خدا بنمودشان عجز بشر اگر روزگاری حكما و اندیشمندانی چون ابن سینا، عمر خیام و . . . توانستند اصولی بیافرینند كه پس از گذشت قرن ها هنوز از ارزش علمی شان كاسته نشده است، از آن رو است كه آنان در هنگام تحقیقات علمی و عمل به دستاوردهای آن پیوسته "اگر خدا بخواهد" می گفتند و از همین رو همیشه پیروز و سرافراز بودند، اما با قدرت ظاهری و توانایی ای كه علم امروز پیدا كرده است، گفتن این جمله برای عالمان دشوار است. مولانا اگر چه دلایل ظهور و بروز پدیده های طبیعی را خوب می داند و مثلاً بخوبی می داند كه كسوف خورشید چرا اتفاق می افتد و یا زلزله چه گونه رخ می دهد، اما پیوسته می كوشد تا به نوعی علت العلل همه ی این اتقاق ها را به حضرت حق نسبت دهد. در جایی در مورد ایجاد زلزله می گوید: رفت ذوالقـرنیـن سـوی كــوه قاف دید او را كــز زمــرّد بــود صـاف گـرد عـالـم حلقه گـشته او محیط مانــد حیران انـدر آن خلق بسیط گفت تـو كـوهـی دگـر ها چیستند كــه بـپیش عظم تـو بـاز یـستند گفت رگـهای مـن انـد آن كــوهها مثل مـن نبودنـد در حسن و بــها من بـهر شـهـری رگــی دارم نــهان بر عـروقــم بـسته اطـراف جـهان حق چو خواهد زلزله ی شهری مرا گـویـد او مـن بر جهانـم عـرق را پــس بجنبانـم مـن آن رگ را بقهر كه بدان رگ متصل گشتست شهر چون بگوید بـس شود ساكن رگـم ســاكــنم وز روی فعـل اندر تگم همچو مریم سـاكن و بـس كار كن چون خـرد ساكن و زو جنبان سخن نـزد آنكـس كه نـدانـد عقلـش این زلـزلـه هست از بخـارات زمیــن و نیز در جایی دیگر معتقد است كه همه ی پدیده های طبیعت از این رو پیوسته حاضرند و به وظیفه ی خود مشغولند كه خداوند در گوش هـر یـك راز مخصوصی گفته است. مثلاً: گفت در گوش گل و خندانـش كرد گفت با سنــگ و عقیق كانــش كــرد گفت با جـسم آیتـی تا جان شـد او گفت بـا خــورشید تــا رخـشان شــد بـاز در گـوشـش دمـد نـكتة مخوف در رخ خــورشید افـــتد صد كـــسوف تا بگـوش ابر آن گـویــا چـه خـواند كـو چه مشك از دیدة خود اشـك رانـد تا بگوش خاك حق چه خوانده است كو مراقب گشت و خامش مانده است مولانا محور هستی را ادب می داند، البته ادب به معانی خاصی كه او از آن استنباط می كند، یعنی پیوسته در جهت حضرت حق نفس كشیدن. از این رو هم كسوف خورشید و هم طرد ابلیس هر دو به دلیل بی ادبی آنان نسبت به درگاه مقدس حضرت حق است. از ادب پر نور گشتست این فلك وز ادب معصوم و پــاك آمد ملـك بد ز گـستاخـی كـسوف آفـتاب آفتاب شد عزازیلی ز جرأت رد باب اشعار صادقانه مولانا حاصل بازیگوشی های عرفانی و سیر و سلوك های طولانی خود را نه در قالب آه و افسوس های مصنوعی شاعرانه، بلكه با طرح صادق ترین و عینی ترین حالات سرگشتگی خود به گوش جهانیان می رساند. در جایی می گوید: آن خواجه را از نیمه شب بیماری ای پیدا شده است تا روز بر دیوار ما بی خویشتن سر مـی زده است چــرخ و زمین گــریان شده و زناله اش نالان شـده دمهای او سوزان شده گویی كه در آتشكده است بیماری یـی دارد عجب نـی درد سر نـی رنـــج تب چـاره ندارد در زمین كــز آسمانــش آمده است چــون دید جـالینوس را نـبضش گـرفت و گـفت او دستم بهل دل را ببین رنجم برون قاعـده است و یا در جایی دیگر می گوید: چه دانستم كه این سودا مرا زین سان كند مجنون دلم را دوزخی سازد دو چشمم را كند جیحون چه دانـستم كه سیلابــی مـرا نـاگــاه بــربـایــد چو كشتـی ام درانـدازد میــان قلـزم پر خــون زند موجـی بر آن كشتـی كه تخته تخته بشكافــد كـه هـر تخته فرو ریزد ز گـردش های گـوناگون نهنگـی هـم بــر آرد سـر خورد آن آب دریــا را چونان دریای بـی پایان شود بی آب چون هامون صداقت اشعار مولانا تا حدی است كه اگر كسی به راستی با آن افق های پاكی كه مولانا بدان دست یافته است، آشنایی نداشته باشد، ممكن است به غلط گمان كند كه مولانـا در اشعـار خود اغـراق كـرده است و مطالبی گفتـه است كـه فقط از پیامبرانی بر می آید كه به طور مستقیم به آنان وحی شده است. اما به راستی مگر جز این است كه عارفان بزرگی چون مولانا، آن گاه كه ضمیر و روح خود را از پلیدی ها و دشمنی ها كاملاً پاك كرده باشند، نجواهای حضرت حق را به وضوح در جان خود می شنوند؟ مولانا از آن جا كه قرآن كریم و سیره ی حضرت پیامبر را پیوسته الگوی زندگی خود قرار داده بود، بیش ترین تأثیر را از این دو منبع نورانی و ژرف گرفت. از این رو در بعضی ابیات مثنوی مطالبی گفته است كه مشابه آن را هرگز نمی توان از یك انسان فلسفی ـ كه پیوسته می كوشد همه ی مفاهیم حیات را با برهان های عقلی بسنجد ـ مشاهده كرد. در جایی می گوید: قافـــیه انــدیـشم و دلــــدار من گــویدم مندیــش جـز دیدار من خوش نـشین ای قافـیه اندیش من قافـیة دولـت تویـی در پیش من حـرف چـبود تا تـو اندیشـی از آن حــرف چبود خــار دیــوار رزان حرف و صوت و گفت را بر هم زنم تا كه بی این هر سه با تو دم زنم آن دمـی كـز آدمش كـردم نهــان با تو گویــم ای تو اســرار جهان آن دمـی را كـــه نـگفتم با خلیل و آن غمــی را كه نداند جبرئیل آن دمـی كـز وی مسیحــا دم نـزد حق زغیــرت نیز بـی ما هــم نـزد ما چه باشـد در لغت اثبـات و نفـی من نه اثباتم منم بی ذات و نفی مفاهیم این ابیات به گونه ای است كه خواننده را با قله ی بلند كمال ـ كه مولانا در آن جا نفس می كشد ـ آشنا می كند؛ قله ای كه عارف را به گفتن شطحیاتی این چنین قالب شكن و غیر معمول وا می دارد. و مولانا در جایی دیگر در غزلیات بلند خود آن گاه كه آن افق نورانی و گرم و پر تجلی را می بیند، این گونه می سراید: عالــم گـرفــت نـورم، بنگــر به چشمهـایـــم نامم بهــا نـدادنـد گــر چه كـسه بـی بهایم زان لقمه كـس نخوردست، یك ذره زان نبردست بنگــر به عــزت من كــان را همـی بخایـم گر چرخ و عرش و كرسی از خلق سخت دورست بیـدار و خفتـه هـر دم مستانـه مـی برایم آنجـا جهـان نورسـت، هـم حور و هـم قصورست شادی و بزم و سورست، با خود از آن نیایم جبریـــل پــرده دار اسـت مـردان درون پــرده در حلقه شان نگینم، در حلقه چون در آیم عیسـی حریـف موسـی، یونــس حریـف یوسـف احمد نـشسته تنها یعنـی كــه من جدایم عشقست چو بحر معنی هر یك چو ماهـی در بحر احمد گـوهـر به دریا اینـك همـی نمایم در این اشعار نیز آن صداقت عمیق و افق های بلند به خوبی مشهود است. فضایی كه مولانا در آن غرق بوده است، دریای نوری است كه همه ی پیامبران در آن فضای قدسی، رودرروی یكدیگر نشسته اند. در اولین بیت: عالم گرفت نورم، بنگر به چشمهایم نامم بها ندادند گر چه كه بی بهایم خواننده متوجه نوعی تقارن روحی میان مولانا و حضرت حق می شود. آن نوری كه چشمان پاك حضرت مولانا را پر كرده است، نوری جز حضرت حق نیست و البته با حضور آن نور بود كه مولانا توانست قیدهای زمان و مكان را از بین ببرد و آن فضای پاك را به عیان ببیند. در بیت دوم مولانا به عزت خود اشاره می كند: زان لقمه كس نخوردست یك ذره زان نبردست بنگـر به عزت من كان را همـی بخایم به راستی این عزت كیست كه مولانا خوانندگان را به دیدن آن دعوت می كند؟ در بیت بعدی نیز با جسارت تمام می گوید اگر عرش و كرسی برای عموم مردم دور است، من هر لحظه در حال بیداری یا خواب به آن مكان ها رفت و آمد دارم و در ابیات بعدی تصویر دقیق عرش و كرسی و آن چه را كه در آن جا می گذرد به وضوح شرح می دهد. در میان اشعار مولانا موارد مشابه این ابیات به وفور یافت می شود. مثلاً با كمی دقت می توان این ابیات را در جایی دیگر از مثنوی نیز دید: مرد و زن چون یك شود آن یك تویی چونك یك ها محو شد آنك تویی ایـن مـن و مـا بهـر آن بر ســاختــی تا تو با خود نــرد خدمت باختـی تا من و تو هـا همه یـك جان شـوند عاقـبت مستغـرق جـانـان شــوند جسـم جسمـانــه تـوانــد دیدنـــت در خیـال آرد غم و خندیدنـت مولانا در این ابیات به وضوح حالت یگانگی میان انسان ها و خداوند را بـه تصویر می كشد و چون خودش به عیان، حلاوت وحدت وجود جهان را حس كرده است، آشكارا می گوید: جسم آدمی می تواند حضرت حق را به شكل جسم تمثیلی در روان و جان خود ببیند و حتی غم و خنده ی خداوند را در خیال خود مجسم كند. زهی توفیق برای كسی كه روانی این چنین پاك و بی پیرایه و روحی چون آیینه داشته باشد تا بتواند حضرت حق را در درون خود این چنین عینی و حقیقی تصویر كند. البته مولانا در ابیات بعدی می گوید كه چون دل و جان ما فقط به گفت و گوها و روابط كوچك و ضعیف میان انسان ها دل خوش كرده است و در سطح عادی زندگی باقی مانده است، نمی تواند آن حلاوت و شیرینی را حس كند مگر آن كه به باغ عشق رسیده باشد و از میوه های همیشه جاوید آن خورده باشد. دل كه او بستة غم و خندیدنـست تو مــگو كـــو لایـق آن دیـدنـست آنـك او بـستة غـم و خنده بــود او بــدیــن دو عـــاریت زنــده بـود باغ سبز عشق كــو بـی منتهاست جز غم و شادی در او بس میوه هاست عاشقی زین هر دو حالت برتر است بـی بهار و بـی خزان سبـز و تر است «نتیجه» برای شناخت حقیقی و عمیق مولانا باید ابتدا نگاه خود را تغییر دهیم تا مولانا را آن گونه كه هست بشناسیم، آنان كه با نگاه جزمی و یك بعدی خود به مولانا نزدیك شوند، هرگز نمی توانند عمق نگاه مولانا را به هستی بشناسند. بررسی همه ی ابعاد نگاه مولانا به هستی، فضای وسیعی را می طلبد كه به هیچ وجه در چهارچوب یك مقاله نمی گنجد، اما این مقاله كوشیده است تا به اجمال برخی از زوایای خاص و ملموس دیدگاه مولانا را تصویر كند تا شاید نقطه ی آغازی باشد برای ادامه ی این مسیر. البتـه متفكـران امروز باید تلاش فـراوانی انجام دهند تا به عمق دیدگاه مولانا درباره ی هستـی نزدیك شوند. چون بارزتـرین ویـژگـی برای رسیدن به این افق، دست كشیدن از مفاهیم قطعی ذهن است كه بی شك برای محققان ما كار بسیار دشواری است. به امید روزی كه نگاه باز و عاشقانه ی مولانا راهبر همه ی عاشقان راه او باشد و اندیشه ی عمیق مولانا به دور از جنجال ها و ذوق و سلیقه های شخصی و دسته بندی های سیاسی ـ مذهبی، جای اندیشه های كهنه و نمور را بگیرد.
:: نوع مطلب : خانه ی دوست ,

:: نوشته شده توسط : MAHDI 2007 ™ در جمعه 11 آبان 1386 و ساعت 05:11 ق.ظ

:: ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت   نظرات ( )

:: انتقال کاربر از یک سایت به سایت دیگر

انتقال کاربر از یک سایت به سایت دیگر

:: نوع مطلب : کد جاوا اسکریپت... ,

:: نوشته شده توسط : MAHDI 2007 ™ در دوشنبه 7 آبان 1386 و ساعت 06:10 ق.ظ

:: ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت   نظرات ( )

:: کدLoadingدر استاتوس

کدLoadingدر استاتوس

:: نوع مطلب : کد جاوا اسکریپت... ,

:: نوشته شده توسط : MAHDI 2007 ™ در دوشنبه 7 آبان 1386 و ساعت 06:10 ق.ظ

:: ویرایش شده در دوشنبه 7 آبان 1386 و ساعت 06:10 ق.ظ

لینك ثابت   نظرات ( )

:: نمایش اطلاعات بازدیدکننده در وبلاگ یا سایت شما

نمایش اطلاعات بازدید کننده ها

:: نوع مطلب : عمومی ,

:: نوشته شده توسط : MAHDI 2007 ™ در دوشنبه 7 آبان 1386 و ساعت 06:10 ق.ظ

:: ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت   نظرات ( )

:: انتقال صفحه به صورت پنهان

انتقال صفحه به صورت پنهان

:: نوع مطلب : کد جاوا اسکریپت... ,

:: نوشته شده توسط : MAHDI 2007 ™ در دوشنبه 7 آبان 1386 و ساعت 06:10 ق.ظ

:: ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت   نظرات ( )

:: Flash Clock ساعت فلش

Flash Clock

Flash Clock

Flash Clock

:: نوع مطلب : کد جاوا اسکریپت... ,

:: نوشته شده توسط : MAHDI 2007 ™ در شنبه 28 مهر 1386 و ساعت 10:10 ق.ظ

:: ویرایش شده در دوشنبه 7 آبان 1386 و ساعت 06:10 ق.ظ

لینك ثابت   نظرات ( )

:: چگونه سریال طنز بسازیم؟!!

بر ابنای بشر پوشیده نیست که همانا ساخت سریال طنز در سیما از نان شب هم واجب تر می باشد و به هر ضرب و زوری که شده باید آن را ساخت و به عالم بشریت خدمت نمود.شما خواننده عزیز هم می توانید با بکارگیری دستورات زیر سریال طنز بسازید و ملتی را قرین منت خود سازید.اسمش را هم بگذارید:سه یا پنج یا هر چند تا خونه.


* چند بازیگر ثابت سریالهای طنز را انتخاب کنید و از آنها بخواهید حرکاتی را که در سریالهای قبلی انجام داده اند واحیانا مورد توجه بینندگان فهیم و عزیز قرار گرفته،تکرار کنند.مثلا سرشان را به یمین و یسار بچرخانند،تودماغی حرف بزنند،کوچه بازاری بخوانند،پشت چشم نازک کنند و غیره...هراکلیت حکیم می گوید:"در یک رودخانه دو بار نمی شود شنا کرد،مگر در سریالهای طنز ایرانی ."


* شما برای لوکیشن،فقط به یک چهار دیواری احتیاج دارید که چند نفر بتوانند توی آن بنشینند و به مدت سه ربع توی سر همدیگر بزنند. الیاکازان بازی ساز معروف سینما می گوید:"لوطی باهاس شم اقتصادی داشته باشه.لوکیشن-موکیشن رو وللش."حیف نیست بنزین-این سرمایه ملی- را با رفت و آمد میان لوکیشنهای متعدد هدر بدهید؟


* خودتان را برای نوشتن یا سفارش فیلمنامه به دردسر نیاندازید.برای سریال طنز،لزومی به در دست داشتن فیلمنامه درست و درمان نیست.امروزه در دنیا سه ربع ساعت برنامه سریال طنز را با بدیهه پردازی بازیگران پر می کنند و از آنها می خواهند تا می توانند ،به سلیقه خودتعارف تکه پاره کنند و عملیات آکروباتیک انجام دهند.


* کنفوسیوس حکیم می گوید:"یک سریال طنز حتما نباید خنده دار باشد و مخاطب را به چرت زدن هم وادارد کافی است."بنابراین در برابر انتقاد احتمالی منتقدان که:"این کجایش طنز بود"،خم به ابرو نیاورید و کار خودتان را بکنید. یادتان باشد که آنها سواد طنز ندارند !!


* از آنجا که تضاد، مولفه کلیدی اثر طنز است، در سریالهای طنز، حتما باید چند نفر حضور داشته باشند که مدام توی سر همدیگر بزنند و از این طریق ،تضاد موقعیت و گفتار و رفتار ایجاد کنند.ذهن خودتان را برای ایجاد موقعیتهای پیچیده تر مشغول نکنید. دنیا ارزش این همه فکر کردن را ندارد. تا می توانید، زن و شوهرها را به جان همدیگر بیاندازید. انتخاب پرسوناژزنی که بتواند سه ربع تمام، داد بزند و حنجره پاره کند، ضروری است. فکر اعصاب مخاطب را هم نکنید. سریال طنز دیدن، این مرارتها را هم دارد!!


* تا سریال تمام نشده، کلید سریال بعدی را بزنید. حیف است مردم در تلویزیون بدون تماشای سریال طنز سر به بالین بگذارند. بخصوص این که این روزها، برخی سریالهای طنز، نقش مهمی را در خوابانیدن جماعت در ساعات پایانی شب ایفا می کنند !!!

:: نوع مطلب : خانه ی دوست ,

:: نوشته شده توسط : MAHDI 2007 ™ در دوشنبه 5 شهریور 1386 و ساعت 11:08 ق.ظ

:: ویرایش شده در - و ساعت -

لینك ثابت   نظرات ( )

:: مطالب پیشین